تبلیغات
پرنده مهاجر

وقتی توبا همه میخوابیدی من با فکر تو میخوابیدم

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-05:24 ب.ظ

طرف صبح تا شب توخیابون مخ میزنه ...شب تا صبح تو اینترنت...اون وقت بازم میگه دنبال نیمه گمشدم میگردم

آخه لاشی دیو صفت ...اگه پازل هزار تیکه هم بودی تا الان تکمیل شده بودی   

آهای مسلمون بخدا دل شکست هم کناه کبیره است ...نمازت بخوره توکمرت

دل من دیگه خطا نکن... به غریبه ها وفا نکن




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خـــــــــــــــــــــــــــــدا!!

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-05:21 ب.ظ



خدای خوبی بودی ، تا قبل از اینکه بزرگ شوم..



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

كـــــــــاش

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-05:16 ب.ظ

                          کاش داشتنت به راحتی دوست داشتنت بود.......




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چه حماقـــــــــتی

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-05:13 ب.ظ

چه حماقتی که می رانی ام و باز احمقانه می خواهمت ...


چه غرور بی غیرتی دارم من 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جملات زیبا

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-05:10 ب.ظ

 بد که باشی ، بیشتر توی خاطر آدما می مونی ؛ آدما خوبی رو خیلی زود از یاد می برن !

اگر خداوند آرزویی در دلت انداخت ، بدان توانایی رسیدن به آن را در تو دیده ..

بدترین قسمت زندگی‌ ؛ انتظار کشیدن است

اما …. بهترین قسمت زندگی‌

داشتن کسی‌ است که ارزش انتظار کشیدن داشته باشد … !!!

هرگز منتظر فردای خیالی نباش!
سهمت را از شادی های زندگی همین امروز بگیر….

آموخته ام هرگاه کسی یادم نکرد؛ من یادش کنم. شاید او تنهاتر از من باشد …

به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز تو را تشخیص دهد

اندوه پنهان شده در لبخندت را،

عشق نهان در عصبانیتت را ،

و معنای حقیقی سکوتت را….

بهای دوست نه از زیبایی اوست و نه از دارایی اوست فقط از وفای اوست…




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داستان عاشقانه غم انگیز

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-05:08 ب.ظ

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده


بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هوای مردن

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-05:05 ب.ظ

http://wmw19.persiangig.com/Image/054.jpg

هوایِ مــُردن


بیــخِ گوش من اسـت


همــانجایی که روزی


رد نفس هایِ تو بود !!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دل من گریه می خواد

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-05:01 ب.ظ


چشم من بیا منو یاری کن                     گونه هام خشکیده شد کاری کن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد               کاری از ما نمی یاد زاری کن

گل من رفته دیگه نمی یاد                     تا قیامت دل من گریه می خواد

هر چی دریا رو زمین داره خدا                 با تمام ابرای آسمونا

کاشکی میداد همه رو به چشم من         تا چشام به حال من گریه کنن

گل من رفته دیگه نمی یاد                      تا قیامت دل من گریه می خواد

قصه گذشته های خوب من                    خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

حالا باید سر رو زانو بزارم                        تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیچکس مثل من غم نداره                 مثل من غربت و ماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمه                        چرا چشمم اشکشو کم می یاره؟

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه            زخم خنجرش نمی مونه تو سینه

لب بسته سینه غرق به خون                  قصه موندن آدم همینه

گل من رفته دیگه نمی یاد                      تا قیامت دل من گریه می خواد




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نمونده راهی

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-05:00 ب.ظ

صدات دوباره پیچید تو قلبم                  بارون اشکم چکیده نم نم

دلم گرفته از این همه غم                     مثل یه شمعی می سوزه کم کم

نمونده راهی غیر از جدایی                   نمی دونستم تو بی وفایی

دل دیوونم نداره راهی                          اگه نیایی می کشه آهی

هنوز تو قلبم خاطره مونده                     توی تنهایی دلو سوزونده

قصه ی عشقو کسی نخونده                 به روی عهدش هیچ کس نمونده

نمونده راهی غیر از جدایی                   نمی دونستم تو بی وفایی

دل دیوونم نداره راهی                          اگه نیایی می کشه آهی

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

حالا که تمام شد

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:شنبه 27 آذر 1389-04:55 ب.ظ

حالا که تموم شد تو هم داری میری        مبادا که دست کسی رو بگیری


خدایا نگاه کن درست تو چه وقتی          پر از اشکم اما می خندم به سختی


گلومو رها کن تو ای هق هق من           میمردم برا اون نبود عاشق من


مبادا که عشقم تو قلبش بمیره             می ترسم که دست کسی رو بگیره


بگین کاری این بار ازم بر نیومد               بگین کم آوردم یا صبرم سر اومد


بگین باز بیاد و به قلبم بشینه                بگین جای اسمش هنوز نقطه چینه


تو احساس منو چه راحت ربودی            اگر من شکستم مقصر تو بودی


مگه من  رو در حد مردن ندیدی              تو دلخور نبودی چرا دل بریدی


دلم روز و شب رو تنهایی سر کرد           بگین که تموم دعاهاش اثر کرد


بگین اونو دست خدامون سپردم            بگین مقصر نبودم ولی پاشو خوردم


بگین خیلی وقته که صبرم سر اومد        بگین کاری کرده که دادم در اومد


بگین خیس اشکه همه تار و پودم           بگین تا بدونه مقصر نبودم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جاده خاکی عشق

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:دوشنبه 15 شهریور 1389-05:28 ب.ظ

 

با همین دیوونگی ، رد شو از من و برو

به روی خودت نیار ، از دلت بزن جلو

جاده ی خاکی عشق ، واسه تو خطر داره

سرعتت رو می گیره ، کلی دردسر داره

 

اتـوبـانی از هوس ، روبـروته ، نازنین

حالتـو جا می آره ، دیدنیـها رو ببین !

 

صدای ضبطو بلند کن ، صدای قلبتو کم

سیـمِ آخـرو بزن ، بی خیالِ من و غم ! 

مطمئنی تا تهش ، یکی همراه تو هست ؟

کاشکی یادت بمونه :  اتوبان یک طرفه ست !




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوست داشتنم

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:دوشنبه 15 شهریور 1389-12:03 ب.ظ

دوستت داشتم ...
می دونی چرا؟ چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد..
چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شده ام ...
یک احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چه؟؟
هر چی عشق و احساس داشتم به پات ریختم ...
تو هم تظاهر می کردی که یک وقت کم نیاری....
به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد...
اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو به تو تقدیم کردم ...
تو هم به اصطلاح نامردی نکردی ....
دو دستی اونو چسبیدی و گفتی : خوب ازش نگهداری می کنم..مطمئن باش جای خوبی سپردیش.


 

همیشه می گفتی:من با همه ی آدم بدا فرق دارم...من مثل اونا نیستم ...
می دونی اعتماد کردن یعنی چی؟ اعتماد خیلی سخته...خیلی ...اونم توی این زمونه ی نامرد...
اما من به حرفات ... به نگاهت....و به چشمات اعتماد کردم...
درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو توی وجودت دیدم..
دیدم که کم کم داری روی تموم احساسات من پا می ذاری ...
دیگه باورت ندارم !!!!
نمی خواستم اینو بگم.....
اما تو رفیق نیمه راهی ........................
بارها بهم ثابت شد....
هر دفعه خودم رو دلداری می دادم که همه چیز درست می شه اما نه ! تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی..چون هر وقت بهت احتیاج داشتم...هر وقت احساس تنهایی می کردم و به دلگرمی ات نیاز داشتم پشتم رو خالی می کردی و منو تنها می ذاشتی....
اینه رسم رفاقتت !!!؟؟؟....
کاش می فهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد تا کردی.....
حالا می دونم ...تو با همه  ی آدم بدای دیگه فرق داری.......
آره فرق داری.....
همه ی آدم بدا قلب دیگران رو یک بار میشکنن اما تو روزی چند بار قلب من رو می شکنی.....
روزی چند بار منو می کشی....و دوباره زنده می کنی
بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی ..
می دونی چیه؟ نه نمی دونی !...!..
یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی...هیچ وقت حاضر نشدی حتی یک بار به خاطر کسی که همیشه یه خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی..

دیگه می خوام..........
شاید این جوری یک ذره بتونی احساس منو درک بکنی...
نمی دونم...شایدم مثل بقیه ی چیزا از این هم خیلی ساده بگذری...
اما این رو بدون ...
نمی تونم.........




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خداحافظ برای همیشه/مترسک

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:دوشنبه 15 شهریور 1389-11:00 ق.ظ

زندگی را دوست دارم

نه برای رابطه دروغینش

نه برا آدمایی که دوست داشتنو با هوس اشتباه میگیرن

زندگی را دوست دارم

 به خاطره تنها بودنش

     مترسک ...

یه متـرسکـم میون آدمـا ، که مـواظب یـه باغچـه غربتـم

یه جا ایستادم و دنیا می گذره ، کی می فهمه تشنه ی محبتم

کی می فهمه دستای چـوبی من ، بعضی وقتا حس تنهائی داره

بعضی وقتـا قلب کـاهی می تـونه ، زیر بار عاشقی کم بیـاره

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برای عشق

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:دوشنبه 15 شهریور 1389-01:28 ق.ظ

برای عشق تمنا كن ولی خار نشو. برای عشق قبول كن ولی غرورت را از دست نده. برای عشق گریه كن ولی به كسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشكن. برای عشق جون خودتو بده ولی جون كسی رو نگیر. برای عشق وصال كن ولی فرار نكن. برای عشق زندگی كن ولی عاشقانه زندگی كن. برای عشق بمیر ولی كسی رو نكش. برای عشق خودت باش ولی خوب باش




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

من هنوز او را میپرستم.......فقط او؟

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:دوشنبه 15 شهریور 1389-01:23 ق.ظ

چرا غمگینی؟عاشق شدم!!!! آیا عشق شیرین است؟بله....شیرین تر از زندگی!!!! چرا تنهایی؟ویژگی عاشق هاست!!!! لذت تنهایی چیست؟فکر به او و خاطرات و!!!! چرا می روی؟برای اینکه او رفت!!!! دلت کجاست؟پیش او!!!! قلبت کجاست؟او برده!!!! پس حتما بی رحم بوده؟نه...اصلا!!!! چرا؟چون باز هم او را می پرستم

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نزار بیشتر قربانی بشم

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:دوشنبه 15 شهریور 1389-01:16 ق.ظ

 دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن... بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم:   ولی میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برای عشقت عزیزی

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:دوشنبه 15 شهریور 1389-01:11 ق.ظ

 اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری رد میشی بر میگرده نگات میكنه، بدون براش مهمی

 اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری می افتی برمیگرده با عجله میاد به سمتت، بدون براش عزیزی

 اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری می خندی برمیگرده نگات میكنه، بدون براش قشنگی

اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری گریه میكنی باهات اشك میریزه، بدون دوستت داره

اگه یكی رو دیدی كه وقتی داری با یكی دیگه حرف میزنی تركت میكنه، بدون عاشقته




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خدا رو شاهد میگیرم

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:دوشنبه 15 شهریور 1389-01:00 ق.ظ

خدا رو شاهد می گیرم جز تو به هیچکی دل ندم هر کی بیاد سراغ

من جواب رد بهش میدم میگم که عشق من توی بو دو نبود من تویی

بیا یه کاری بکنیم عشق ازمون دل نکنه بیاد بمونه پیشمون حرف

جدایی نزنه از تو می خوام که قلبتو فقط نثار من کنی باشی به یادم 

 شب وروزمنو فراموش نکنی قصه عشق تو به دل می شینه خوابه

تو رو هر شب دلم میبینه اینو بدون تمام خاطراتم تا آخر عمربا تو

اجین دلم می خواد که با دلم بمونی منو تو عشق آخرت بدونی دلم

 می خواد مثل من همیشه پا بند عشقمون بمونی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نامهربون برو جلو چشمای من نمون

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:دوشنبه 15 شهریور 1389-12:52 ق.ظ

خداحافظی نکنو برو/برو پشت سرت ببنددروچیزی نپرس دلیل ازم نخواه فقط نمون تو روخدا برو توی چشمام نگاه نکن زوری آخه تو از حقیقتم دوری منم دوست دارم تو راولی نمون تو رو خدا بروهیچی نگو فقط برو همین اشکاتو از روی چشات بچین چیزی نپرس فقط برو نمون سخته ولی لحظه آخر دنیاواست بی من قشنگ تره برو جلو چشمای من نمون بسته دیگه برو نامهربون




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تو این دنیا باید خودت باشی

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:یکشنبه 14 شهریور 1389-06:55 ب.ظ

سلام

تو این دنیا باید خودت باشی؟؟؟؟؟؟؟

امیدوارم که هیچ عاشقی تنها نماند اما من باز هم تنها ماندم؟

تو این دنیا باید خودت باشی

هر چه مهربون تر باشی بیشتر بهت ظلم میکنندهرچی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن هر چی دل سوز تر باشی بیشتر سرت کلاه میزارن هر چی قلبتو آسون تر در اختیار بزاری راحت تر لهش میکنن هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی بیشتر حقتو می خورن هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائل هستن

 

تازه آپ کردم نظر نظر نظر نظر




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آنقدر دل کندن از تو سخت است

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:یکشنبه 14 شهریور 1389-05:54 ب.ظ

 

آنقدر دل کندن از تو سخت است ٬

که در آخرین واگن قطار نشسته ام !

تا هر چقدر می شود ....

دیرتر ترکت کنم !!!

میپرسم :" چه کار می کنی؟"

می گویی: " به آینده فکر می کنم!"

می پرسم:" آینده؟"

می گویی:

آ : آری ٬کاش

ی: یک بار

ن : نشان بدهی

د : دوستم داری

ه : همین !!!

امواج زندگی را

با آغوش باز پذیرا باش.

حتی اگر گاهی ٬

تو را به قعر دریا ببرد!

آن ماهی که همیشه بر سطح آب میبینیم ...

مرده است!!!

چند ریال

چند دلار

بگو چقدر بیشتر ؟

سکوت نکن!

بگو عشق او٬ چقدر بیشتر از من ارزش داشت ؟؟!!!!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هیچ چیز

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:یکشنبه 14 شهریور 1389-05:30 ب.ظ

 

هیچ چیز سفید، سفید یا سیاه،سیاه نیست و سفید گاهی همان

سیاه است که خودش را جور دیگری نشان می دهد و سیاه هم گاهی

سفید است که سرش کلاه رفته است.

وقتی ادم دل و دماغ ندارد،چیزهای خوب،خوبتر به نظر می رسند.

اغلب متوجه این قضیه شده ام،وقتی ادم دلش می خواهد بمیرد،شکلات

از مواقع دیگر خوشمزه تر می شود.

هرگز به قدر کافی بچه نبوده ام که از گند کاری ها ،دور و بی خبر باشم...

فهمیدن،گاهی کارها را درست که نمی کند سهل است...حتی

خراب تر می کند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نوشته

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:یکشنبه 14 شهریور 1389-05:23 ب.ظ

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم......

تنهائی را دوست دارم چون بی وفا نیست

تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست

تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار

خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند

اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم......

از تنهائی بیزارم چون تنهائی یاد آور لحظات تلخ بی توبودنم است...........

از تنهائی بیزارم زیرا فضای غم گفته سكوتم تورا فریاد میزند......

از تنهائی بیزارم چون به تو وابسته ام....................

از تنهائی بیزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........

از تنهائی بیزارم چون خداوندهیچ انسانی را تنها نیافرید

از تنهائی بیزارم چون خداوند تو رابرایم فرستاد تا تنها نباشم...........

از تنهائی بیزارم زیرا هر وقت تنهائی گریه كنم دستهای

مهربانت رابرای پاک كردن اشكهایم كم می آورم.......

از تنهائی بیزارم چون شیرین ترین لحظاتم باتوبودن است......

از تنهائی بیزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان میگیرد

از تنهائی بیزارم چون کویر خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........

از تنهائی بیزارم چون هنوز به قداست شانه هایت ایمان دارم

از تنهائی بیزارم چون تمام واژه های شعرم با تو بودن را فریاد میزند

از تنهائی بیزارم چون هیچگاه تنهائی را درک نکردم

همیشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم......

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بمیرم.......

تا همیشه ماندگار باشم...............

تنهایم نگذار....؟؟!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

می دونی؟؟؟؟؟؟؟

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:یکشنبه 14 شهریور 1389-05:17 ب.ظ

می دونی ؟ یه اتاق باشه ..... گرم گرم .... روشن روشن تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید..تو منو بغل کردی که نترسم که سردم نشه نلرزم می دونی ؟ تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت بهت تکیه دادم دو تا دستاتو دور من حلقه کردی بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره چشماتو می بندی بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟ می گی : آره و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم آروم آروم.......قصه می گی یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه می دونی ؟ می خوام رگ بزنم رگ خودمو مچ دست چپمو...یه حرکت سریع.. یه ضربه عمیق بلدی که ؟ نه وای !!! تو که نمی بینی و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی نمی بینی ..... من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگای سفید نمی بینی که دستم می سوزه و لبم و گاز می گیرم که نگم آآخ که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی تو داری قصه می گی ... من شلوارک پامه دستمو می زارم رو زانوم من دارم دستمو نگاه میکنم دست چپمو.....خون ازش میاد خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است نمی بینی ..... تو بغلم کردی می بینی که سردم شده محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم می بینی که نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی آخی............ نفسش گرفت.. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟ می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن... از تنهایی مردن... از خون دیدن ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم مردن خوب بود آرومه آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ... گریه نکن دیگه من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا بعد تو همون جوری وسط گریه هات بخندی گریه نکن دیگه خب دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش خب ؟ من مردم ولی تو باورت نمی شه تکونم می دی که بیدار شم فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده نداره من مر دم ... ولی برای تو زنده ام پس هر شب به این باغ بیا .... ولی گریه نکن می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟؟؟؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوست داشتن

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:یکشنبه 14 شهریور 1389-04:54 ب.ظ

دختری از پسری پرسید : آیا من نیز چون ماه زیبایم ؟

پسر گفت : نه ، نیستی

دختر با نگاهی مضطرب پرسید : آیا حاضری تکه ای از قلبت را تا ابد به من بدهی ؟

پسر خندید و گفت : نه ، نمیدهم

دختر با گریه پرسید : آیا در هنگام جدایی گریه خواهی کرد ؟

پسر دوباره گفت : نه ، نمیکنم

دختر با دلی شکسته از جا بلند شد در حالی که قطره های الماس اشک چشمانش را نوازش

میکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خیره شد و گفت :

تو به انداره ی ماه زیبا نیستی بلکه بسیار زیباتر از آن هستی

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه ای کوچک از آن را

و اگر از من جدا شوی من گریه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نجات از تنهایی

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:یکشنبه 14 شهریور 1389-04:40 ب.ظ

 

تقدیم به كسئ كه یه زمونئ منو از تنهائ نجات داد.............؟

خسته بودم...خسته هستم از مردمانی که بی جهت نام انسان بر آنها

گذاشته اند.نه مهری نه عاطفه ای.....

اگر با چشمانت مهربانانه نگاهشان کنی و بدانند که دوستشان داری

سریعا خاری در دست میگیرند و تا عمق نگاهت را نشانه می گیرند.

خسته بودم...خسته از نگاه بی رمق انسانها..خسته از اینه بی سرانجام

فردا.نمی دانم......

دستان خسته ام را بسوی بی نهایت واکردم و او را صدا زدم.همو که در

تنهاترین سینه ها جایگاهی ابدی دارد...همو که میدانم تمام حرفهایم را

می شنود...همو که تمام درد دلهایم را میشنود بی انکه خنده ایی تحقیر

امیز لبانش را از هم باز کند...همو که وقتی تنهاییم به یادش می افتیم

وقتی غمگینیم بی اختیار ادرسش را پیدا میکنیم...

خسته بودم ...تمام دلتنگی هایم را در ثانیه ای به اندازه قرنی گفتم...با

او حرف زدم حرفهایم را شنید.گریه کردم با من گریه کرد...خندیدم با من

خندید و من بازهم برایش گفتم....او سفره دلتنگی هایم را جمع کرد و با

خود برد..نمی دانم کجا؟ اما میدانم که چه مهربانانه حرفهایم را شنید...

سبک شدم...بیشتر از ابرهای بهاری که با دست باد به پرواز در می ایند

و رها شدم در لحظه هایی که امروز می خواندندش....

دیگر خسته نبودم تنها نبودم دلتنگ نبودم...همراز من برایم ارمغانی اورد

بیشتر از انکه فکرش را میکردم و باز هم عاشق شدم....

اینبار نه عاشق ابر شدم نه عاشق خورشید....اینبار عاشق اسمان شدم

و او چه مهربانانه حرفهایم را می شنود...با خنده ام می خندد و با گریه ام

چشمان مهربانش هوای روزهای بارانی را میکند...

دیگر خسته نیستم تنها هم نیستم...همراز من شوق زندگی را برایم به

ارمغان اورد.یک دنیا شادمانی یک دنیا مهربانی....

دیگر خسته نیستم میتوانم بدوم..هوا را حس کنم...با حس روزهای بارانی

بخندم و شادی کنم و لحظه ای از شادی چشمانم را اشک الود....

شاید اینها رویایی بیش نباشد...خاطره ای که چندروزی مهمان دل خسته ام

میشود و بعد از ان میرود...شاید هم نرود...بماند و باز هم با خنده هایم

بخندد و من باز هم از دلتنگی هایم برایش بگویم....

بماند و شوق زندگی را به چشمانم هدیه دهد.کاش.....

کاش ذره ای از قلب مهربانش را برای همیشه به قلب تنها و دلتنگم پیوند

میزد و ای کاش هیچ وقت غزل خداحافظی بر لبانش سنگینی نکند...

و من با قلبی اکنده از عشق برای ماندنش روزها را به شب و شب را به

روز پیوند میدهم و برای ماندنش دعا میکنم تا هیچ وقت تنهایم نگذارد...

حالا دیگر نه خسته ام ...و نه تنها و نه دلتنگ.....

تازه آپ کردم حتما نظر بدین




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سلام

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:یکشنبه 14 شهریور 1389-12:00 ب.ظ

سلام بچه ها امیدوارم حال همتون خوب باشه من تازه آپ

کردم لطفا نظر بدید اگه نظر ندید دعا میکنم همتون کچل بشید




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وقتی خواستی جدا شی

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:یکشنبه 14 شهریور 1389-11:52 ق.ظ

  وقتی خواستی جدا شی

           قلبمو دادم دستت

         که عمری داشته باشی

        ولی زدی شکستیش

         بدون هیچ بهونه

       عزیزم دلت از سنگه

        تو خاطرم میمونه

 چقدر دلم هوایت را دارد، نمیخواهم باز هم ای کاش هایم را جاری سازم اما...

        اما دلم هوایت را دارد.

دلم میخواست دیدار دوباره ای بود و میتوانستم تمامی خاطرات عشق تلخ و شیرینت را به یاد بیاورم. هر چند که هیچ یک از لحظه های با هم بودن و به یادت بودن را فراموش نکرده ام. دلم میخواهد برایت ابراز دلتنگی کنم اما فایده ای در این کار نمیبینم.

در شب آرزوهایم برای آرزوهایت دعا کردم بهترینم، من که فاصله ام با آرزوهایم زیاد است و زیاد تر هم میشود اما امیدوارم که تو به آرزوهایت نزدیک شوی.

باز هم میگویم که دوستت دارم، یعنی هنوز هم دوستت دارم. با اینکه فاصله ام با تو زیاد شده است اما هنوز هم فراموش نشده ای و هنوز هم همانند گذشته در درونم جای داری. باز هم میگویم که تو کسی هستی که تا آخر عمر فراموش نمیشوی.

میدانم که گفتن این حرف ها بی فایده است اما آرامم میکند، اما نه آن گونه که تو آرامم میکردی نه؟؟؟؟؟؟؟/

 

تازه آپ کردم نظر بدین اگه ندید دعا میکنم کچل بشید




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عشق و احساسات

نویسنده :سحر یزدیان
تاریخ:سه شنبه 9 شهریور 1389-06:51 ب.ظ

مهم نیست که قفل ها دست کیست مهم این است که کلید ها دست خداست


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2